«رسانه مسئولیت اجتماعی»-احسان انصاری: جامعه ایران پس از یک دوره پر تنش سیاسی و نظامی که در نهایت به جنگ۱۲ روزه منجر شد در مسیر آرامش حرکت می کند که این موهبتی بزرگ برای مردم به شمار می رود. به همین دلیل نیز در شرایط کنونی آنچه حائز اهمیت است بازسازی روانی جامعه در زمینه مثبت و پرهیز از ایجاد شکاف اجتماعی و دعواهای سیاسی است.
در این زمینه نیز یک مسئولیت اجتماعی جمعی برای همگان اعم از بنگاه های اقتصادی و شهروندان وجود دارد که می بایست در راستای بازسازی روانی،اجتماعی و اقتصادی حرکت کنند. بازسازی روانی جامعه پس از جنگ نیز فرآیندی پیچیده و چندوجهی و موفقیت آن مشروط به همکاری سهگانه حکومت، جامعه مدنی و نهادهای تخصصی است که مسئولیت اجتماعی متوجه همه آنها می شود.
بدون تردید جامعه ای که بتواند از بحران جنگ برای روایت های همبستگی ساز استفاده کند، نه تنها بهبود می یابد، بلکه به تاب آوری پایدارتری دست پیدا میکند. بنابراین سرمایه گذاری بر سلامت روان پس از جنگ، زیربنای ضروری برای توسعه پایدار و صلح آینده است.
هرچند احساس همدری و تسلی دادن عزیزان جزو ارزشمندیی از فرهنگ غنی ایرانی اسلامی است، اما باید به این نکته نیز توجه داشت که جوامع پس از جنگ نیاز به ترکیبی از حمایت های غیررسمی مثل فامیل و خدمات رسمی مثل مشاوره دارند تا به صورت اصولی در روند بازسازی روانی قرار گیرند.
نکته مهم اینکه برای بازسازی ذهن پس از جنگ گاهی نیازمند کمک از روانشناس فردی هستیم. جنگ تنها نبردی در میدان نیست؛ ذهن انسانها نیز به یکی از مهمترین جبهههای آن تبدیل میشود. حتی پس از پایان درگیریهای نظامی، صداهای انفجار و خاطرات تلخ، همچنان در روان بسیاری از بازماندگان، سربازان، و حتی غیرنظامیان طنینانداز است. بازسازی ذهن پس از جنگ، فرایندی است حیاتی برای بازگشت به زندگی عادی، بازگشت به آرامش، و بازگشت به خویشتن.
در چنین شرایطی، وظیفه دولت در دو حوزه میدانی و روانی به موازات یکدیگر اهمیت مییابد. دولت باید علاوه بر بازسازی و تقویت نیروها و زیرساختهای امنیتی به بازسازی روانی جامعه نیز توجه ویژه داشته باشد. استفاده از ظرفیت متخصصان حوزه سلامت روان و روانشناسی، امری ضروری است تا آثار روانی دوران جنگ و نزاع کاهش یابد و جامعه به آرامش نسبی برسد. از سوی دیگر، سازمانهای اجتماعی و نهادهای تخصصی مانند انجمنهای روانشناسی باید دامنه خدمات مشاورهای خود را گسترش دهند.
این نهادها میتوانند با همکاری شهرداریها و شوراهای شهر و روستا، برنامههای حمایتی و مشاورهای برای خانوادهها و افراد آسیبدیده فراهم کنند. چنین طرحهایی نهتنها به بازسازی روانی جامعه کمک میکند بلکه بخشی از بار آسیبها را جبران و امید را به جامعه بازمیگرداند.
جامعه مدنی ما هنوز از نظر ظرفیت سازمانیابی و تجربه فعالیت جمعی به بلوغ کافی نرسیده است. تا کنون فرصتی مناسب برای تقویت و ارتقای نهادهای مدنی فراهم نشده اما اکنون بیش از هر زمان دیگری نیاز است که بازسازی و تقویت جامعه مدنی را در دستور کار قرار دهیم. جامعه مدنی قوی میتواند در بحرانها نقش مهمی ایفا کند و جبران خسارات را تسهیل نماید. دولت نیز باید نهادهای مدنی را همراه و همراستا بداند؛ این نهادها نه رقیب بلکه بازوهای مکمل و یاریرسان حکومتاند. لازم است نگاه رقیبگونه به نهادهای مدنی کنار گذاشته شود و زمینههای تقویت آنان فراهم گردد. با همراه کردن جامعه مدنی در مسیر حل مشکلات، میتوان از ظرفیتهای مردمی برای رسیدن به راهحلهای پایدار بهره برد.
مطالعات نشان میدهند که ۲۰ تا ۳۰ درصد افرادی که در مناطق جنگی زندگی کردهاند، ممکن است علائم اختلال روانی پس از جنگ را تجربه کنند. این اختلال نهتنها بر سلامت روان فرد، بلکه بر تعاملات خانوادگی و ساختار اجتماعی نیز تأثیر میگذارد. به عنوان مثال، یک فرد مبتلا ممکن است به دلیل مشکلات روانی نتواند نقش مؤثری در حمایت از فرزندان خود ایفا کند، که میتواند به مشکلات عاطفی در نسل بعدی منجر شود. با توجه به دسترسی کنونی به خدمات پس از آتشبس، مدیریت این اختلال فرصتی برای بهبود کیفیت زندگی فراهم کرده است.
در این ز مینه گفتوگو با دوستان، خانواده، یا گروههای پشتیبانی میتواند بار روانی را کاهش دهد. با برقراری ارتباطات پس از آتشبس، تماس با عزیزان امکانپذیر است.همچنین تعیین زمانبندی مشخص برای غذا، استراحت و فعالیتهای ساده مانند مطالعه یا پیادهروی، حس کنترل را بازمیگرداند.
علاوه بر این جنگ میتواند باعث بروز پدیدهای به نام «بیحسی روانی» شود که نوعی فاصله عاطفی است که به افراد کمک میکند تا با حجم بالای ضربههای روانی مقابله کنند. این حالت اگرچه در کوتاهمدت محافظتکننده است، اما در بلندمدت پیامدهای روانشناختی و اخلاقی عمیقی دارد و میتواند منجر به کاهش حساسیت نسبت به وقایع تلخ و خشونت شود. همچنین فشارهای روانی ناشی از جنگ، سیستم عصبی انسان را تحت فشار شدید قرار داده و باعث بروز مشکلات رفتاری و کاهش تابآوری روانی و اجتماعی میشود.
نکته مهم در این زمینه این است که در شرایطی که تنشهای خارجی به مرحله درگیری نظامی رسیده است، مهمترین وظیفه هر ملتی، حفظ وحدت و انسجام داخلی است. جنگ، فارغ از دلایل و نتایج آن، همواره پیامدهای ویرانگری برای مردم عادی دارد. در چنین مواقعی، تفرقه و تنش داخلی فقط به دشمنان این مرزوبوم کمک میکند و ضربهپذیری جامعه را افزایش میدهد. چنانکه بر مشکلات داخلی و ضعف سیاستگذاریهای داخلی صحه میگذاریم، باید توجه داشت آنها که بیرون ایستادهاند و ماشه به سمت ما میچکانند، برای بهبود اوضاع و احوال داخلی مردم نیست که هزینه جنگ و خسارات متقابل به خودشان را به جان میخرند، بلکه به خاطر حفظ و گسترش منافع خودشان است. ازاینرو انسجام داخلی در زمان جنگ حیاتی است.
جنگ فقط در میدان نبرد اتفاق نمیافتد، بلکه در روحیه مردم، در اعتماد اجتماعی و در توانایی یک ملت برای ایستادگی مشترک رخ مینماید. هرگونه اختلاف و دودستگی داخلی، توان کشور را برای مقابله با تهدیدات خارجی کاهش میدهد. دشمنان از شکافهای اجتماعی سوءاستفاده میکنند تا با دامنزدن به تنشهای داخلی، امنیت ملی را تضعیف کنند.
تاریخ معاصر پر از نمونههایی است که ملتها در سختترین شرایط، با حفظ انسجام داخلی، از بحرانهای بزرگ عبور کردهاند. محاصره اقتصادی کوبا، مقاومت مردم ویتنام و بسیاری دیگر از موارد نشان میدهند که حتی در صورت نابرابری نظامی، اراده جمعی یک ملت میتواند سرنوشت جنگ را تغییر دهد. در تمام این موارد، کلید موفقیت، اتحاد داخلی است.

