خانواده بزرگ عبیدی تصمیم گرفت، همزمان با هفتاد و پنجمین سالگرد فعالیت خود در سال ۱۴۰۰ با تجهیز ۷۵ خانهی بهداشت در نقاط کمبرخوردار کشور، سهمی در ارتقاء سطح سلامت و بهبود کیفیت زندگی افراد جامعه داشته باشد.
نگاهی به داروسازی دکتر عبیدی
به گزارش رسانه مسئولیت اجتماعی، دکتر عبیدی در سال ۱۳۲۵، نخستین لابراتوار داروسازی ایران را بر ستونهای کیفیت و نوآوری استوار کرد.
داروسازی دکتر عبیدی پیشرو در صنعت دارو همواره با ارائه راهکارهای بهروز، در راه ارتقای تندرستی و بهبود کیفیت زندگی ایرانیان گام برمیدارد.
هفتاد و پنجمین سالگرد و خانه هایی از جنس امید
خانواده بزرگ عبیدی تصمیم گرفت، همزمان با هفتاد و پنجمین سالگرد فعالیت خود در سال ۱۴۰۰ با تجهیز ۷۵ خانهی بهداشت در نقاط کمبرخوردار کشور، سهمی در ارتقاء سطح سلامت و بهبود کیفیت زندگی افراد جامعه داشته باشد.
خانه بهداشت همواره به عنوان اولین نقطه اتصال هموطنان عزیزمان در نقاط کمبرخوردار کشور مطرح بوده و هست؛ عبیدی در این طرح همراه با پزشکان و داروسازان علاقهمند و با تکیه بر تعهد و حمایت پرسنل خود به نقاط کمبرخوردار سفر خواهد کرد و با تجهیز ۷۵ خانه بهداشت در سراسر ایران، آن را به “خانه امید” بدل خواهد کرد؛ امیدی که طرحی نو از آینده در میاندازد، چشماندازی جدید را روشن میسازد و حرکتی امیدبخش را آغاز میکند.
نقاط انتخاب شده در این طرح، از سراسر کشور و از تمامی استانها میباشد و داروسازی دکتر عبیدی علاوه بر تجهیز ۷۵ خانه بهداشت در این نقاط، برنامهای ویژه برای آموزش همگانی بهداشت عمومی اجرا خواهد کرد؛ این آموزشها شامل بهداشت عمومی برای کودکان و آشنایی با بیماریهای رایج برای بزرگسالان بوده و امکان ویزیت رایگان هموطنان عزیز در نقاط کمبرخوردار توسط پزشکان علاقهمند فراهم میباشد؛ امید است تا با افزایش سطح آگاهی و سلامتی، فردایی بهتر و جامعهای سالمتر بسازیم.
قصه خانه امید از کجا شروع شد….
قصه خانه امید از آذربایجان شروع شد. خط مرزی باریکی که گوشهای گربه نقشه ایران را در آن طی کردیم.
ایریبوجاق در آذربایجان شرقی و مادلو، شیرهنی و گردهسور در آذربایجان غربی، هرکدام دنیای امیدوارانه خودشان را داشتند.
دم ظهر که شد، «عرفان» ایریبوجاق سرش را بالا گرفته بود و از خانه بهداشت تازه، برای آنها که دیرتر رسیده بودند، حرف میزد. «صفا» موهای شانه کردهاش را پشت گوش زده بود و با وقاری بیوصف چشمهایش را دوخته بود به ساختمان خانه امید.
روز دوم سفر را دلخوشیهای مادلو برایمان رنگآمیزی کرد. روستایی کوهستانی از توابع چالدران که مردمش دامدار و کشاورز بودند. «آقا سبحان» میگفت در گذشته زنبورداری هم یکی از مشاغل مادلوییها بوده اما حالا تعداد زنبورداران کمتر شده است.
امید مادلو، «نسرین»، مامای روستا بود که همه کودکان روستا را با جزئیات به دنیا آمدنشان به یاد داشت. دستهای آفتابسوخته «یونس» دلخوشی دیگر روستا بود که میگفت: «دوست دارم همه جای روستا رو درخت بکارم…».
در سومین روز اما به شیرهنی رسیدیم. روستایی با مسیری سخت و ناهموار در بالای کوه. نرسیده به روستا صدای بازی بچهها و شادمانیشان، خبر از رسیدن به سرزمینی میداد که جمعیت کودک و نوجوان و جوان زیادی داشت. در شیرهنی، «نسرین» دیگری جملاتش را مثل نورهای پرتاب شونده به سمتمان فرستاد: «امید یعنی همین زندگی که میبینی… گوسفندامون، سبزیهایی که کاشتم… ذوقی که برای گلدوزی دارم… همه اینا زندگی منه».
امید در شیرهنی را «نادیا» و «ترلا» معنی میکردند که دستهایشان را به هم داده بودند و یک شعر کردی کودکانه زمزمه میکردند.
و چهارمین روز از سفر اول، پاهایمان به گردهسور رسید. آنجا که معنی نامش کوه سرخ بود و همین نام، خبر از رسیدن به سرزمینی میداد که قلبهای سرخ مردمش، منظم میتپید؛ هرچند کمی قبلتر مسیر رسیدن به روستا که با درختهای انار وحشی در کنار راه معنی میشد، هم خبر از دل آدمهایش داشت.
«سمیع» گردهسور نه فقط امید روستا که امید همه همسالهایش بود. پسری دوازده ساله با رویای نقاش شدن و دستی که چیدمان رنگها در کنار هم را میشناخت. سمیع آنقدر حقیقی و ساده و بیآلایش بود که میشد گفت پررنگترین نقش امید در سفر اول را در ذهنهایمان رقم زد…
و این چهار قصه از ۷۵ قصه خانههای امید است.
قصه شماره ۲ از خانه های امید
قصه خانههای امید با مزنآباد و کیسلان در آذربایجان غربی و خواجه میر و جنیان در کردستان ادامه پیدا کرد. هنوز روی خط مرزی باریکی از ایران، روایت امید را در کوهستانها دنبال میکنیم.
خانه امید پنجم مزنآباد بود. روستایی از توابع سردشت که دستهای مهربان ساکنانش، بوی کوهستان داشت. شاد بودند و داستانهای امیدوارانهشان آن قدر زیاد بود که انگار تمامی نداشت. نزدیک ظهر «هستی» و برادرش پشت پنجره خانه امید ایستاده بودند و داخل ساختمان را نگاه میکردند و با هم حرف میزدند؛ بعد از کنارشان که رد میشدی با چشمهای پر از کودکیشان به تو نگاه میکردند که یعنی همه چیز عادی است.
روز بعد به کیسلان از توابع مهاباد رسیدیم تا داستان خانه امید ششم را میان رویای کوهنورد شدن «کانی» بخوانیم. دختری کوچک با رویاهای بزرگ و قدی بلند و سروصفت که حرفهایش او را بیشتر از سن و سالش نشان میداد. امید کیسلان «نیوان» بود که سالهای نفستنگیاش را برایمان تعریف میکرد اما میگفت: «نفسِ من حق نداره بگیره؛ چون من دخترم رو خیلی دوست دارم…».
خانه امید هفتم، خواجهمیر در نزدیکی بانه بود. داستان امید خواجهمیر را زهرای سه ساله رقم میزد که با همه روستا از زن و مرد و پیر و جوان احوالپرسی میکرد و با همان صدای کودکانه و مهربانش حتی ما را هم مهمان کرد. امید در این روستای نسبتا بزرگ، توپبازی بچهها بود؛ رکاب زدنهای پیاپی «علیرضا» با دوچرخه و رویایی جهانگرد شدن «سمیرا»: «یه روزی کل جهان رو میگردم، چون توی فیلمها دیدم که هر جایی یه شکلی داره…».
قصه خانه امید هشتم در روستای جنیان از توابع سقز نوشته شد. جایی سرشار از زمینهای کشاورزی در اطراف که به قول ساکنانش حاصلخیزترین خاک منطقه را داشت. «پریسا»ی جنیان اما حساب و کتاب کرده بود و میگفت اگر همه چیز درست پیش برود، دقیقا در تولد بیست و پنج سالگیاش به آرزوی بزرگش میرسد: «من میخوام قناد بشم. کیک و شیرینی درست کنم… چون چیزهایی که قنادها درست میکنن برای مناسبتهای شادیه! مثل عروسیها و تولدها…خودم هم عاشق شیرینیام». امید پریسا بود که برای ده سالگیِ امروزش، تا ۲۵سالگی در فرداها برنامهریزیهایش را کرده بود.
سومین داستان خانههای امید
داستان خانههای امید با «گویجهقلعه» و «گُل» در آذربایجان شرقی، «مُشکآباد» و «اسلامآباد» در قم و «یحییآباد» در اصفهان ادامه پیدا کرد. مسیر سفر هرچند در دو روستای اول هنوز کوهستانی بود، اما در سه روستای دیگر به سخاوتِ بیوصفِ کویر رسید.
خانه امید نهم، گویجه قلعه بود. روستایی از توابع چاراویماق در آذربایجان شرقی که ساکنان سِندارش قلعه قدیمی را به یاد داشتند و از شیطنتهای دوران کودکیشان در آن قلعه حرف میزدند. مسیر روستا بسیار پیچ در پیچ و خاکی بود و وقتی به روستا میرسیدی ارتفاع را حس میکردی. یک سمتِ گویجهقلعه را خانههای روستایی پرکرده و در سمت دیگر کوههای مرتفع با سنگهایی به رنگ سبز و سرخ دیده میشد. «علی» که یک گله بزرگ گوسفند داشت برایمان از زمستان روستا گفت: «یعنی اگر اینجا زیر یک متر برف بیاد، به نظر ما اتفاق خاصی نیافتاده و همه چیز عادیه…».
روز بعد به خانه امید دهم در نزدیکی همان روستای قبل رسیدیم: «گُل» که بعضی از روستاییان نام روستا را برایمان «خنده» معنا کردند. داستان امیدوارانه روستای گل را ژیلا برایمان رقم زد. دختری کوچک، با موهای کوتاه و کک و مکهای منظمی که روی صورتش نقش بسته بود: «اینجا دکتر نداشت. هیچ وقت نداشت… من یه بار مریض شدم. مادرم خیلی غصه میخورد. همون موقع تصمیم گرفتم دکتر بشم. برادرم ولی میخواد خواننده بشه، انقدر هم صداش قشنگه!…». امیدِ گُل شاید تصمیم ژیلا بود.
در مسیر امید به خانه یازدهم رسیدیم. مشک آباد از توابع قمرود در استان قم. یک سمت روستا را خانههای ساده و بیآلایش مشکآبادیها پر کرده بود و در سمت دیگر دشت کویری پوشیده شده از گونها خودنمایی میکرد. آفتاب پاییزِ کویر، پوستسوزان بود و از لابهلای گونها چند نفر شتر هم به چشم میخورد. امید در مشکآباد را هستی برایمان نوشت. دختری با مژههای صاف و چشمهایی که از شدت شیطنت برق میزد: «پارسال نمرههام خیلی خوب نشد… بابام گفت مگه نمیخوای افتخار من باشی؟!… امسال دیگه اصلا نرفتم سراغ بازی… میخوام مهندس برق بشم…».
خانه امید دوازدهم، روستای یحییآباد از توابع آرانبیدگل در اصفهان بود. گویش محلی مردم شبیه به گویش کاشی بود و به همین خاطر شیوه حرف زدنشان خیلی به دل مینشست. امید در یحییآباد علیرضا بود. پسری که به خاطر پدرش به این روستا مهاجرت کرده بود و میگفت: «اصلا به نظر من فرقی نداره کجا زندگی کنی؛ اگه دلت خوش باشه، همه جا میتونی بهترین زندگی رو داشته باشی…».
خانه سیزدهم امید، روستای اسلامآباد از توابع قنوات در استان قم بود. روستایی نسبتا پر جمعیت که به قول یکی از اهالی، تعداد نوجوانهایش از همه روستاهای اطراف بیشتر بود. امید در اسلامآباد را شوق و ذوق چشمهای «ستاره» برای داشتن یک کلاه بافتنی صورتی نشانمان داد. کلاهی که مادربزرگ قول داده بود برایش ببافد و همین امروز به دستش رسیده بود. ستاره کلاه را در آغوشش نگه داشته بود و از همه میپرسید: «کی زمستون میشه؟!… چهقدر مونده به زمستون؟!».
بیست و دومین خانه امید در آبادان
روایت خانههای امید با روستاهای «لبد»، «منارجان»، «امامآباد آبزیر» در چهارمحال و بختیاری، «علیآباد و «مزرعه عرب» در اصفهان، «خونگاه» و «آبچندارگلال» در کهگیلویه و بویراحمد، «دهعباس» و «طرهبخاخ» در خوزستان ادامه پیدا کرد.
خانه امید چهاردهم، لبد بود. روستایی با پیشینهای عجیب و خواندنی از توابع کوهرنگ: روستای اصلی (آبکار لبد) در نوروز سال ۱۳۷۷ احتمالا به دلیل رانش زمین، یکشبه ناپدید شده است و تعدادی از مردم روستا که خارج از محوطه روستا بودهاند، حالا در روستایی تازه زندگی میکنند. امید لِبد پژمان بود که پوست دستهایش سیاهی گردوها را به یاد داشت و میگفت: «اصلا نمیذارم آقاجانم گردو پوست بکنه، میخوام اون فقط برام خاطره بگه و من همه کارهاش رو انجام بدم.».
روز بعد برای دیدن خانه امید پانزدهم به علی آباد رسیدیم. روستایی از توابع چادگان در استان اصفهان با مردمانی گرم که درست مانند خورشید پاییز می تابیدند. علی آباد پر از دختران و پسران دبستانی و شاد بودی بود که هر کدامشان می توانستند تجلی آرزوهای بی شماری باشند. اما امید در علی آباد را سمیرای هفت ساله برایمان معنی کرد: «می خوام شهردار چادگان بشم… قبل از هرکاری یه پارک خیلی بزرگ درست می کنم… پر از درخت…».
خانه امید شانزدهم مزرعهعرب از توابع اصفهان بود. روستایی خشک با آب و هوایی کویری که لطافت دستهای معصومه خانم معنی همه چیزش بود. یک سمت روستا قلعه قدیمی از زمان قاجار باقی مانده بود که تا پنجاه سال قبل همه اهالی روستا در همان قلعه زندگی میکردند. اما حالا همه به سمت قسمت تازهساز آمده بودند به جز آقا رضا که میگفت: «تلویزیون و ساعت و اینا نمیخوام… اینجا دنیای منه! اینجا حالم خوشه… کجا بهتر از جایی که حالت خوش باشه؟!»
منارجانِ لردگان مقصد هفدهم بود. مسیر روستا پر از درختهای سیب تازهای بود که زیر هرکدامشان دست یک کودک دبستانی دنبال خواهش چیدن میوه بود. فاطمه روسری کوچکش را پر از سیب کرده بود و برای دوستانش که کنار خانه بهداشت جمع شده بودند آورده بود؛ اصلا امید منارجان فاطمه بود: «تنهایی سیبخوردن یه جوریه… من هرچی داشته باشم با دوستام تقسیم میکنم…».
خونگاه از توابع دنا در کهگیلویه و بویراحمد خانه امید هجدهم بود. روستایی با آبوهوایی طربانگیز و خوش! «زاتمهدُرج» جوانترین مادر روستا بود: «امید برای من یعنی اینکه صبح از خواب بیدار میشم و میبینم هستی(دختر سهساله زاتمه) با لبخند کنارم خوابیده… برای لبخند بچههام همه کاری میکنم…».
در نوزدهمین روز به روستای امامآباد آبزیر از توابع لردگان در چهارمحالوبختیاری رسیدیم. در ورودی روستا و کنار خانه بهداشت زنان و دختران روستایی زیر درختهای زاگرسی، بلوط جمع میکردند تا برای زمستان از خانههایشان بوی خوش نانِ بلوط بلند شود. امیدِ امام آباد همین سخاوت بیاندازه درختهای بلوط برای گرم نگه داشتنِ قلبِ خانهها در زمستان بود.
بیستمین خانه امید، ده عباسِ بهبهان بود؛ با مسیری که در دو سمت از نخلستانها پر شده بود و آفتاب پررنگتری هم داشت. «صحرا»ی کوچک دهعباسی امید روستا را برایمان نقاشی کرده بود؛ نخلهایی قدبلند، دختر و پسرهایی که قدشان تا نیمه نخلها رسیده بود، پدرانی که روی زمین ایستاده بودند و به آسمان نگاه میکردند و در کنار نقاشی هم نامش را با پیشوند دکتر آورده بود: دکتر صحرا… .
طرهبخاخ بیستویکمین خانه امید بود. از آبادان که به سمت روستا میرفتی، نخلستانها دلت را بازی میداد. بوی خاک آفتاب خورده و سایه برگهای نخل روی زمین. امید در طره بخاخ «امید» بود که میخواست از پیوند همه نخلهایی که میشناسد خرمایی باب دل خودش تولید کند: «یه خرمایی که قرمز باشه، شیرینیش دل رو نزنه، یه کمی هم گس باشه، برای بدن خیلی مفید باشه و بوی خوبی هم داشته باشه…».
قصه پنجم از خانههای امید
روایت خانههای امید با روستاهای «گلوزه» و «قاضی خان» در ایلام، «قیطول بهرام وندی»، «لاران علیا»، «قالیچه» و «میرزاولی» در کرمانشاه، «کانی گلزار» و «تکیه» در کردستان ادامه پیدا کرد.
خانه امید بیست و سوم در روستای گلوزه بود. روستایی از توابع دهلران در جنوب استان ایلام که مسیری بسیار زیبا و زاگرسی داشت. هرچند حالا بیشتر مردم این روستا یکجانشین هستند، اما ویژگیهای زندگی عشایری هنوز در میان آنها رایج است. دامداری شغل اصلی مردم روستای گلوزه است. به خانه بهداشت که میرسیم، درست کمی پایینتر از خانه، زن و مردی را میبینی که روی بام خانه ایستادهاند و با دستهایی گلی، سقف خانه را ترمیم میکنند. «ماهیه» میگوید: «بچههام همه سر زندگی خودشون هستند؛ من هم عاشق نوههام هستم. اصلا به شوق دیدن اونها زندگی من میگذره… واسه همین داریم با شوهرم خونه رو برای اومدنشون تعمیرات میکنیم…».
برای تبدیل خانه بهداشت بیست و چهارم به خانه امید، پاهایمان به روستای «قاضی خان» رسید. روستای از توابع شهرستان سیروان در ایلام که ساکنانش معتقد بودند بهترین انار منطقه را در همین روستا میتوان پیدا کرد. هرجا را که نگاه میکردی یک شاخه پر شده از انار سرش را خم کرده بود سمت زمین و با هر کسی که حرف میزدی یک میوه انار به سمتت تعارف میکرد. امید قاضی خان را «شاهین» بیست و چهارساله برایمان رقم زد که به قول خودش انار را از همه بیشتر میشناخت: «همیشه فکر میکنم چه طوری میشه یه میوه همه چیزش قابل استفاده باشه؟! آب انار، پوستش، برگ درختش، همه قابل استفادهست… میخوام بزرگترین صادرکننده انار تو ایران بشم…».
روز بعد برای دیدن خانه بیست و پنجم به روستای «قیطول بهراموندی» از توابع گیلانِ غرب در کرمانشاه رسیدیم. روستایی نسبتا گرم با مردمانی که نگاههای درخشانشان زیبایی روستا را دوچندان میکرد. امید در قیطول «پروانه» دختر بهورز روستا بود. نوجوانی با چشمهای سبز و قلبی پر از امید برای روستایش: «پدرم پزشک نبوده، ولی هر کاری برای سلامت مردم تونسته انجام داده… من هم میخوام راه بابا رو ادامه بدم… تلاش میکنم که پزشکی قبول بشم…». پروانه اینها را که میگوید سرش را کمی به سمت آسمان بلند میکند و به نقطه دوری خیره میشود: «فکر کنم همه کاری رو با تلاش بشه انجام داد…».
روستای مرزی «قالیچه» مقصد بیست و ششم بود. روستایی از توابع ثلاث باباجانی که در میانه پاییز، آب و هوای نسبتا گرمی هم داشت. مسیر قالیچه پر شده بود از درختهای بلوطی که در دو سمت جاده خودنمایی میکردند. «کریم» یکی از پدربزرگهای اهل قالیچه، برایمان گفت: «یه افسانه قدیمی هست که میگن حضرت سلیمان با قالیچه خودش اینجا اومده و روی اون تپه نشسته… ولی پدر من میگفت چون بهار اینجا با گُل فرش میشه اسمش رو گذاشتن قالیچه». امید قالیچه «کارین» هشت ساله بود که میخواست یک مزرعه پر از آویشن کوهی پرورش بدهد تا «علی سلطان»-عموی بزرگش- هر بار برای چیدن آویشنها مسیر سخت کوهنوردی را طی نکند.
خانه امید بیست و هفتم در روستای «لاران علیا» از توابع پاوه در کرمانشاه بود. میان باران نسبتا شدید پاییزی از پاوه به سمت روستا حرکت کردیم و هرچند باران تمام روستا را غرق آب کرده بود، مهمان نوازی مردم از ما استقبال کرد. هر جای روستا را که نگاه میکردی یکی از درختان گردو، توت، آلوچه یا سیب چشمت را نوازش میداد. «اینجا مثل بهشته… کسی هست که نخواد تو بهشت زندگی کنه؟! دوست دارم یه هتل سنتی اینجا راه بندازم که همه بتونن بیان…». اینها را «ژیوار» بیست و یک ساله میگوید که سال بعد درسش را در رشته هتلداری تمام میکند.
در میان سرمای کوهستانی به «میرزا ولی» از توابع کنگاور رسیدیم تا روایت خانه امید بیست و هشتم را ورق بزنیم. برای رسیدن به روستا باید مسیر پیچ در پیچ جاده را طی میکردی. خانه امید روی یک تپه در ورودی روستا ایستاده بود. در رو به روی خانه تپه بلندتری هم قرار داشت که اهالی برایمان گفتند: «اون سمت تر یه تپه باستانی هست برای دوره اشکانیان… قدمت روستای ما خیلی زیاده…». امید میرزا ولی «اصلان» بود که به قول خودش تصمیمش را گرفته بود: «باید باستان شناسی بخونم تا بیام اینجا و همه آثار باستانی مهم رو محافظت کنم…».
«کانی گلزار» مقصد بیست و نهم بود. هرچند تیغ تیز آفتاب پاییزی خودش را روی تمام مسیر و خود روستا انداخته بود، اما سوز و سرما پوست دست را خراش میداد. محلیها میگفتند این روستا بهترین خاک منطقه برای پرورش گل و گیاه و به خصوص کاکتوس را دارد. امید این روستا «روژان» نه ساله بود که با همه هم کلاسی هایش یک گروه نمایش تشکیل داده بود: «بزرگ که بشم از اون قصهها مینویسم که باهاش فیلم میسازن… چیه اسمش؟!… آها… فیلمنامه…».
سی امین مقصد روستای «تکیه» بر بلندی کوه های اطراف بیجار بود. از قسمت قدیمی و کهنه روستا چیزی جز خرابه باقی نمانده بود اما در بخش نسبتا تازه ساز آن جمعیت دامدار و کشاورز ساکن بودند. «رقیه باجی» یکی از خانمهای مسن روستا میگفت: «خیلی چیزها اینجا نو شده و دیگه مثل قدیم نیست… اما درست کردن نان تازه توی خونه، برای ما یه سنت مهمه که هیچ وقت ترکش نکردیم…».
نیمه راه ۷۵ خانه امید/ قصه ششم
سفر خانههای امید با روستاهای «نوده»، «لامشکن» و «آقاولر» در گیلان و «احمدلو»، «اسد قشلاقی» و «خانعلی کندی» در اردبیل ادامه پیدا کرد.
خانه امید سیویکم نوده بود. برای رسیدن به این روستا، باید از رودبارِ گیلان، راهی کوهستانی اما سبز را ادامه میدادی. مسیر پیچ در پیچ کوه با سبزی دشتهای هموار اطرافش پر شده از گلههای گوسفند؛ میان مسیر گاهی خانههای چوبی با سقفهای شیروانی هم به چشم میخورد. «زمستون که میشه درختهای ته این دره، از برف سفید میشه… انقدر قشنگ میشه زمستونها که الان ۷۳ساله به عشق برف همینجا موندم. وطن یعنی همین. یعنی جایی که نخوای ازش بری…». اینها را «ابراهیم» میگوید که معتقد است نوده حتما یکی از زیباترین نقاط دنیاست.
برای رسیدن به خانه امید سیودوم، باید از رودسر مسیر کوهستانی را ادامه میدادیم. از پایین جاده که به سمت بالا نگاه میکردی، یک کوه مثلثی، مه صبح را شکاف داده بود؛ و این معنای نام روستا هم بود: لامشکن یعنی شکستِ مه. بارانِ پاییزیِ شمالی، تمام مسیر را غرق کرده بود و مسیر دسترسی را سختتر. امید لامشکن اما پوپک بود که میگفت: «همه جای این راهی که اومدین پر شده از درخت فندق. همه مردم اینجا باغ فندق دارن… مهندسی کشاورزی خوندم و حالا برگشتم پیش بابام… میخوام بهترین باغدار منطقه بشیم…».
خانه امید سیوسوم آقاولر مریان از توابع تالش بود. آقاولر یعنی خانههای سفید و محلیهای مسنتر میگفتند که قدیم، نمای همه خانههای روستا با گچ سفید، رنگ میشده است. روستایی با قدمت تاریخی و پر از مردمی با دلهای سفید. طبیعت کوهستانی آقاولر آنقدر دستنخورده بود که این روستا را از همه جای دنیا متمایز میکرد. امید آقاولر مریان را «شاهین» پانزده ساله برایمان رقم زد: «داریم با داداشم خونه مادربزرگم رو تعمیرات میکنیم… بعد میخوام یه تنور بزرگ براش درست کنم اون گوشه حیاطش…».
برای رسیدن به خانه امید سیوچهارم در اردبیل مسیر پارسآباد را دنبال کردیم و به روستای احمدلوی آقداغ از توابع اصلاندوز رسیدیم. روستایی مرزی در کنار رود ارس با مردمی به سخاوت ارس. امید روستا «عرفان» هجده ساله بود که میخواست بازیگر شود: «رفتم کلاس… رفت و آمد خیلی سخت بود ولی به خاطر سینما رفتم و اومدم… دارم سعی میکنم برای شب عید امسال با بچههای روستا یه نمایش اجرا کنیم همینجا…».
خانه امید سیوپنجم اسدقشلاقی بود. جاده رسیدن به روستا پر شده بود از مزارع پنبه که در این وقت از سال، هنگام برداشتشان بود. صبح در میان همه مزارع، زنان و مردان پنبهچین را میدیدی که حرکت سریع دستانشان هنگام برداشت پنبه، نشان میداد چهقدر کارشان را دوست دارند. امید اسدقشلاقی «پیام» بود. پسری با دستهای کوچک و قلبی بزرگ: «اگه مهندسی نساجی قبول بشم اینجا یه کارخونه پارچه راه میندازم که پریا(خواهرش)، نقاشیهاش رو پارچه کنه…».
در آخرین روز سفر، به قشلاق خانعلی کندی یعنی خانه امید سیوششم رسیدیم. کمی آن طرفتر از خانه بهداشت، یکی از اهالی، بستههای مکعبی علوفه را پشت ماشین بار میزد. «صفورا خانم» میگفت: «شوهرمه… علوفهها رو میبره برای داممون انبار کنه…». امید خانعلی کندی آرزوهای صفوراخانم بود: «دوست دارم همه مردم دنیا سلامت باشن… ریشه مریضی از بین بره… همه ناامیدها امیدوار بشن…».
چهل و چهارمین مقصد، روستای «چشمه نادی»
روایت خانههای امید با روستاهای «طویدره» و «صلحدارکلا» در مازندران، «اونق یلقی»، «محمد آباد» و «آق قلعه» در گلستان، «کوه زر»، «ایج» و «چشمه نادی» در سمنان ادامه پیدا کرد.
خانه امید سی و هفتم در روستای «طویدره» از توابع کلاردشت در استان مازندران بود. هر چند فاصله این روستا تا شهر زیاد نبود، اما مسیر باران خورده و مرتفع آن راه را طولانی میکرد. خانه بهداشت، در بافت روستا و میان خانههای مسکونی، با حیاطی کوچک اما سرسبز قرار گرفته بود. بوی زمستان و سرمای آن کمی زودتر از موعد به مشام میرسید و خورشید تمایلی برای آب کردنِ برفهای پاییزی از روی تپهها نداشت. امیدِ طویدره را «معین» برایمان رقم زد. پسری با صورت گرد و چشمهای خندان که میگفت پدربزرگش سالها بهورز روستا بوده است و او باید مثل آقاجانش برای دیگران زندگی کند: « بعد از دکتر شدن، میخوام دهیار بشم و یه جاده خوب برای روستامون بکشم…».
برای تبدیل خانه بهداشت سی و هشتم به خانه امید، به روستای «صلحدار کلا» در نزدیکی بابلِ مازندران رسیدیم. به محض ورود عطر خوش نارنج که فضا را پر کرده بود، از ما استقبال کرد. «زینب» و «معصومه» کنار خانهشان روی یک سفره پارچهای نشسته بودند و نارنجها را پوست میگرفتند. «ببین اینجا که میای، هر چیزی که بخوای یه ربطی به نارنج داره… زندگی ما با نارنج به هم گره خورده… آب نارنج درست میکنیم، مربای بهار نارنج درست میکنیم… حتی از پوستش کود درست میکنیم برای پای خود درختها…» اینها را معصومه میگوید که حالا به قول خودش یک مادر تنهاست: «بچه هام ازدواج کردن و سر زندگیشون هستن… اینکه سلامت هستن، یعنی من خوشبختم دیگه!…».
روز بعد برای دیدن خانه امید سی و نهم به روستای «اونق یلقی سفلی» از توابع آق قلا در استان گلستان رسیدیم. در همان ابتدای ورود، لباسهای گلدار زنان و دخترانی که کنار خانه بهداشت ایستاده بودند، خبر میداد که به روستایی ترکمننشین با رنگهایی جاودانه رسیدهایم. امید انق یلقی «آلما گل» سیزده ساله بود که میخواست همه دنیا را پر از گل ببیند: «معنی اسم من میشه شکوفه سیب… شاید برای همینه که من عاشق گلهام… (میخندد و صورتش زیباتر میشود)… پدرم گفته اگر مهندسی کشاورزی بخونم، کمک میکنه که یه گلخونه بزنم و توش همه گلها رو پرورش بدم…».
روستای «محمد آباد پایین» مقصد چهلم بود. مسیر آق قلا به سمت روستا پر شده بود از کوههایی با ارتفاع کم و زیبایی بسیار، دشتهایی سبز و وسیع. هوای تمیز و صاف هم خبر از رسیدن به سرزمینی میداد که کشاورزی در آن رونق زیادی دارد. روستایی با جمعیت کودک و نوجوان زیاد که به قول «ماهرخ»، یکی از مادران جوان روستا: « ما انقدر بچه اینجا داریم که وقت نمیکنیم به چیزی جز بچهها فکر کنیم…». امید در محمد آباد را «محیا»ی چهارساله برایمان رقم زد که مرتب نزدیک میآمد و به بزرگترها خوشآمد میگفت. بعد لباس بلوچی صورتی رنگش را نشان میداد: «اینا رو مادرم گلدوزی کرده… میخوای بگم برای تو هم درست کنه؟!»؛ و آن وقت، چشمهای مادرِ محیا، غرق لذت و شوق میشد.
روستای «آق قلعه قازانقایه» آخرین مقصد ما در استان گلستان برای رسیدن به خانه امید چهل و یکم بود. از مراوه تپه که به سمت روستا حرکت میکردی، کوههای اطراف مرز میان ایران و ترکمنستان بود. در ورودی روستا «آی سانا» و پنج نفر از دوستانش با لباسهای بی نظیر ترکمنی و صورتهایی که از طراوت نوجوانی حرف میزد، به استقبال آمدند. آی سانا جوانترین نوازنده دوتار ترکمنی روستا بود: «دایی جانم معلم منه… سازم رو خیلی دوست دارم… میخوام بهترین نوازنده دوتار بشم….». کمی بعدتر، آی سانا که میخواهد تو را برای شنیدن یک قطعه موسیقی مهمان کند، چشمهایش را پایین میاندازد و با ظرافتی مخصوص سن خودش میگوید: «میخوام وقتی ساز میزنم، دوستامم پیشم باشن، اونا برای من قوت قلب هستن…».
«کوه زر» اولین روستای مقصد در استان سمنان و خانه امید چهل و دوم بود. مسیر روستا در دو سمت جاده دشتهایی پوشیده از بوتههای گز و ارمک بود و هر از گاهی چند نفر شتر در میان مسیر دیده میشد. کوه زر روستایی است از توابع دامغان که اهالیاش میگفتند نزدیکی به معدن طلا این اسم را برای روستایشان گذاشته است؛ هرچند «آقا صادق» معتقد بود: «مردم این روستا مثل طلا هستند… معلومه که اسم روستامون باید این باشه…». «زهرا»ی دبستانی امید روستا بود: «از آدمهای خیّر خیلی خوشم میاد… دلم میخواد به یه جایی برسم که بتونم من هم خیر باشم و به همه کمک کنم…».
«ایج» مقصد چهل و سوم بود. روستایی نسبتا مرتفع از توابع سرخه، در سمنان که جمعیت مسن بیشتری به نسبت جوانان داشت. «توی این منطقه هیچ جا رو پیدا نمیکنی که آب و هوای ایج رو داشته باشه… خداروشکر با اینکه توی کل استان ما کشاورزی یه کم سخته ولی ما خیلی خاک مناسبی داریم…». اینها را «نبات» میگوید که برای دنیا آمدن اولین نوهاش لحظه شماری میکند. امید روستا اما «سمیه» ده ساله است که میخواهد با برادرانش یک تیم سرود کوچک تشکیل دهد: «چند تا شعر رو بلدیم بخونیم… می خوایم برای شب یلدا اجرا کنیم…».
چهل و چهارمین مقصد، روستای «چشمه نادی» از توابع گرمسارِ سمنان بود. «فاطمه» با چشمهای سبز و تیله مانند، به دیوار خانه امید تکیه داده بود و گره روسریاش را مرتب میکرد: «عموم چند تا کتاب برام خرید و آورد… من هم با کمک اونها شروع کردم به خطاطی… به نظرم نستعلیق زیباترین خطی باشه که تا حالا دیدم… میخوام شاهنامه رو نستعلیق بنویسم…».
پنجاه و سومین خانه امید در استان مرکزی و این قصه با امید ادامه دارد ….
روایت خانههای امید با روستاهای «بان سرو» و «انجیره» در ایلام، «طاهر آباد»، «جاجو»، «فارسیه ۲» و «مجریه» در خوزستان، «تواندشت علیا»، «آلودر» و «آمره» در استان مرکزی ادامه پیدا کرد.
برای تبدیل خانه بهداشت چهل و پنجم به خانه امید، به روستای زیبای «بان سرو» رسیدیم. از بخش چوار در ایلام که به سمت روستا حرکت کنی، اطراف مسیر درختهای زیتون حواست را به خودشان جمع میکنند. در خود روستا هم، چند اصله درخت زیتون با سابقه تاریخی و قدمت زیاد وجود دارد. اما هجده عدد درخت «سرو زربین» با قدمت ۳۳۰۰ ساله در بام این روستا قرار دارد و نام روستا هم از همین جا آمده است. امید بان سرو «ماریا» بود که میگفت: «اول باید پزشکی بخونم… در کنارش هم میخوام یه روزی بتونم روغنِ زیتونی درست کنم که به همه جا صادر بشه…».
چهل و ششمین مقصد، روستای «انجیره» از توابع آبدانان در استان ایلام بود. یکی از محلیها میگفت: «اسمش واقعا از همون میوه انجیر گرفته شده، ما اینجا درختهای انجیر بالای صد سال هم داریم… یه زمانی هم تنها محصول ما انجیر بود…». امید انجیره اما «کتایون» دوازده ساله بود که میخواست تمام روستا را با خودش همراه کند: «دارم جاجیم بافی رو از مادرم یاد میگیرم… میخوام بزرگترین جاجیم دنیا رو با کمک خانمهای روستا ببافم…».
روز بعد برای دیدن خانه امید چهل و هفتم به روستای «طاهر آباد» از توابع اندیکا در استان خوزستان رسیدیم. روستایی با آب و هوایی معتدل در زمستان که مردم مهربان و مهمان نوازی داشت. امید روستا «بیتا» بود که با دستهای کوچکِ هفت سالگیاش، تمام دفتر نقاشیاش را پر کرده بود از درختهای قد بلند و بچههایی با لباس رنگارنگ که میان آنها میدویدند: «وقتی شهردار شدم، تند تند برای بچهها پارک میسازم…».
روستای «جاجو» از توابع مسجد سلیمان، مقصد بعدی ما در استان خوزستان برای رسیدن به خانه امید چهل و هشتم بود. روستایی سبز و پر از درخت و زیبایی. همان ابتدای ورود به روستا، «ماندانا» با چشمهای پرسشگر و نافذ دنبالمان کرده بود. دختر باهوشی که به قول آقا معلم، آینده درخشانی خواهد داشت. ماندانا امید روستا هم بود: «خیلی کارها میشه برای اینجا کرد؛ ولی قبل از هرچیزی باید به فکر این باشیم که همه یاد بگیرن سلامتی خیلی مهمه… مثلا همین مسواک زدن… واسه همین من میخوام معلم روستا بشم…».
روستای «فارسیه ۲» مقصد چهل و نهم بود. جایی از توابع شوشتر در خوزستان که مسیر صاف و زیبایی داشت. میان راه پر شده بود از دشتهای وسیع و سبز و هر از گاهی در کنار خانهها چند گاومیش هم به چشم میخورد. «احلام» امید فارسیه بود که میخواست در آینده یکی از بهترین مترجمهای دنیا باشد: «عاشق شعرم… زبان مادری من عربیه و فارسی رو هم خیلی خوب یاد گرفتیم توی مدرسه… میخوام ادبیات عرب رو به فارسی ترجمه کنم تا هموطنهام بتونن شعرهای زیبای بیشتر بخونن…».
«مجریه» از توابع شوشتر مقصد پنجاهم برای تبدیل خانه بهداشت به خانه امید بود. روستایی نسبتا گرم با مردمی کاملا خونگرم، دامدار و کشاورز. «کافی» درباره روستا میگوید: «ارده شوشتری شنیدی؟! بهترین اردههاست… مردم اینجا هم اَرده خوبی درست میکنند و هم شیره از خرما میسازند…». امید مجریه اما «حلیمه» سیزده ساله بود: «من کنار مادرم با لیف خرما، سبد و عروسک درست میکنیم… امسال میخوام توی جشنواره صنایع دستی شرکت کنم…».
«تواندشت علیا» اولین روستای مقصد در استان مرکزی و خانه امید پنجاه و یکم بود. مسیر روستا در دو سمت جاده پر از برف بود و هوای این فصل از سال در این منطقه، سرد و پر از سوز. «حجت» میگوید: «این منطقه یکی از سردترین نقاط استان مرکزیست؛ ولی با این حال ما کشاورزی خوبی هم داریم… بیشتر محصول ما گردوست…». امید تواندشت اما «حامد» هشت ساله و رویاهای کودکانه اوست: «دوست دارم مخترع بشم… میخوام یه دستگاهی اختراع کنم که از آب کردن برف و جاری شدنش، برق تولید کنه…».
خانه امید پنجاه و دوم در روستای «آلودر» از توابع خُنداب در استان مرکزی بود. برای رسیدن به روستا باید یک مسیر نیمه کوهستانی را دنبال میکردی. مردم روستای آلودر اکثرا ترک زبان هستند و توت، انگور و کشمش مهمترین محصول کشاورزی آنهاست. امید روستای آلودر «علیرضا» است که امسال کلاس چهارم است و انگار برای رسیدن به هدفش هیچ مانعی وجود ندارد: «حساب کردم که چهارده سال دیگه همین موقعها من یه مهندس برق شدم…».
روستای «آمره» در استان مرکزی، مقصد دیگر ما بود. برای رسیدن به روستا، از کمیجان باید مسیری حدود پانزده کیلومتری را به سمت روستا طی کنی. روستایی با آب و هوایی نسبتا خشک و سرد. امید این روستا را «نزهت خانم» برایمان رقم زد: «هر بار که نان درست میکنم، یکی بیشتر از تعدادمون میپزم تا اگر گرسنهای در خونه رو زد امیدوارش کنم…».









