چین امروز بهعنوان تنها ابرقدرت صنعتی جهان شناخته میشود؛ جایگاهی که نهتنها در آمارهای رسمی سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) و سازمان توسعه صنعتی ملل متحد (UNIDO) انعکاس دارد، بلکه در سطوح مختلف تجارت و صنایع جهان آشکار است. این کشور بیش از یکسوم کل تولید صنعتی دنیا را در اختیار دارد و حجم تولید آن بزرگتر از مجموع هشت کشور بعدی از جمله ایالات متحده، ژاپن و آلمان است. آنچه این برتری را قابلتوجهتر میکند، نقش گسترده چین در تولید قطعات و کالاهای واسطهای است که در سراسر جهان، از صنایع مصرفی گرفته تا صنایع سنگین، مورد استفاده قرار میگیرد.
بررسی ساختار تولید جهانی نشان میدهد بخش بزرگی از کالاهایی که در آمریکای شمالی، اروپا، خاورمیانه و جنوب شرق آسیا تولید یا مونتاژ میشوند، حتی اگر نشان «ساخت چین» نداشته باشند، به قطعات و اجزای تولیدشده در چین وابستهاند.
این سطح از سلطه صنعتی باعث میشود چین در زنجیرههای ارزش جهانی نهتنها بهعنوان تولیدکننده نهایی، بلکه بهعنوان تأمینکننده اصلی ورودیهای صنعتی، نقشی غیرقابلجایگزین داشته باشد. همین واقعیت توضیح میدهد که چرا حتی در دورههایی که سیاستهای محدودکننده یا تعرفهای علیه چین اعمال میشود، بسیاری از صنایع جهانی قادر به کاهش وابستگی خود به زنجیرههای تأمین چینی نیستند؛ زیرا پیوند دنیا با قطعات و سیستمهای تولیدی چین بسیار عمیقتر از آن است که تنها در آمارهای صادرات نهایی دیده شود.
با وجود این برتری آشکار، نکته قابلتوجه این است که سهم چین از صادرات جهانی بهاندازه سهم آن از تولید جهانی چشمگیر نیست. چین بزرگترین صادرکننده کالاست، اما نسبت تسلط آن در صادرات از نسبت تسلط آن در تولید، کمتر است. همین اختلاف نخستین نشانهای است که ثابت میکند بخش بسیار بزرگی از «کارخانه عظیم چین» در خدمت بازار داخلی این کشور قرار دارد؛ بازاری که طی دو دهه گذشته بهسرعت گسترش یافته و توانسته بخش فزایندهای از ظرفیت تولید را به خود اختصاص دهد.
چین دیگر یک اقتصاد صادراتمحور نیست
از دهه ۱۹۸۰ تا میانه دهه ۲۰۰۰، روند غالب در اقتصاد چین این بود که صادرات با سرعتی بسیار بیشتر از تولید رشد میکرد. در این مرحله، تصور غالب این بود که چین یک اقتصاد «صادراتمحور» است و تداوم رشد آن به باز بودن بازارهای خارجی وابسته است. اما این تصویر از اواسط دهه ۲۰۰۰ دیگر با واقعیت اقتصاد چین مطابقت ندارد. از سال ۲۰۰۵ به بعد، سهم صادرات از تولید صنعتی چین کاهش یافته است؛ در حالی که حجم صادرات چین همچنان رشد کرده و سهم جهانی آن نیز در بسیاری از سالها افزایش یافته است.
این کاهش وابستگی به صادرات، حاصل رشد سریعتر تولید و مصرف داخلی نسبت به صادرات است. بازار داخلی چین با افزایش درآمد خانوارها، گسترش طبقه متوسط و توسعه شهرنشینی، به بازاری تبدیل شده که از بسیاری جهات از ظرفیت صادراتی این کشور نیز بزرگتر و پرشتابتر است.
چین امروز بیش از همیشه به یک «اقتصاد قارهای» شبیه شده است؛ اقتصادی مشابه ایالات متحده که هم بزرگترین تولیدکننده و هم بزرگترین مصرفکننده تولیدات خود است. این ویژگی باعث میشود چین برخلاف کشورهای صادراتمحوری چون آلمان یا کرهجنوبی، در برابر تکانههای خارجی انعطافپذیری بیشتری داشته باشد.
اگر رشد صادرات چین طی سالهای گذشته را مشابه یک «آتشسوزی گسترده» بدانیم، رشد تولید صنعتی آن همانند یک «طوفان آتش» بوده است. به بیان دیگر، تولید صنعتی چین با شتابی بسیار بیشتر از صادرات افزایش یافته و این رشد انفجاری سبب شده سهم داخلی از تولیدات افزایش یابد و این کشور به بهترین مشتری خود تبدیل شود. این وضعیت نشاندهنده «بزرگ شدن اقتصاد» و ایجاد شبکهای گسترده از صنایع بالادست و پاییندست است که فشارهای خارجی را خنثی میکند.
درسهایی برای اقتصاد ایران؛ عبور از خامفروشی به سمت زنجیره ارزش
تجربه تحول ساختاری چین، حاوی پیامی راهبردی برای اقتصاد ایران است. در حالی که چین با عبور از صادراتمحوریِ صرف، به سمت تقویت زنجیرههای تأمین داخلی و تولید کالاهای واسطهای حرکت کرده، اقتصاد ایران همچنان با چالش صادرات مواد خام و واردات کالاهای نهایی روبروست.
الگوبرداری از این مسیر نشان میدهد که راه پایداری اقتصاد ایران و خنثیسازی فشارهای خارجی، نه فقط در افزایش صادرات، بلکه در گروی «عمقبخشی به تولید داخلی» است. ایران میتواند با پیوند زدن ظرفیتهای دانشبنیان به صنایع بزرگی چون نفت و پتروشیمی، مشابه مدل چین، خود را از یک تامینکننده مواد اولیه به رکنی غیرقابلحذف در زنجیره ارزش منطقهای تبدیل کند؛ تغییری که امنیت اقتصادی را از مسیر توسعه داخلی تضمین خواهد کرد.
از دیپلماسی تجاری تا دستبندهای طلایی؛ بازتعریف حاکمیت شرکتی در ابعاد بینالمللی
این تحول ساختاری پیامدهای مهمی برای اقتصاد جهانی دارد. چین دیگر همان اقتصاد شکننده و وابسته به صادرات دهه ۲۰۰۰ نیست. اگرچه محدودیت صادرات چین میتواند این کشور را تحت فشار قرار دهد، اما اثرات مخرب آن بر اقتصاد جهانی و آمریکا بهمراتب بزرگتر خواهد بود؛ زیرا جهان امروز بیش از هر زمان دیگر به اجزای تولیدشده در چین وابسته است. از این وابستگی با تعبیر «دستبندهای طلایی» یاد میشود. سیاستگذاران غربی که همچنان با تصور قدیمی از چین عمل میکنند، ممکن است قدرت واقعی خود در فشار اقتصادی بر چین را بیشبرآورد و توان مقاومت پکن را دستکم بگیرند.
«پارادوکس چین» در واقع هیچ تناقضی در خود ندارد. چین همچنان بزرگترین تولیدکننده و صادرکننده جهان است، اما سهم صادرات از تولید آن کاهش یافته است؛ زیرا تقاضای داخلی با سرعتی بیشتر رشد کرده است. این تحول نهتنها جایگاه اقتصادی چین را تقویت کرده، بلکه به این کشور قدرتی در ساختار روابط تجاری داده است که بسیاری از رقبای آن فاقد آن هستند./فلزات آنلاین
آیا این مطلب برای شما مفید بود؟
میانگین امتیازات: ۵ / ۵. تعداد امتیازات: ۱۲۲
